بایگانی ماهانه: ژوئیه 2012

پاسخ سعید شمیرانی به مجتبی‌ واحدی و اصلاحطلبان حکومت اسلامی

درود بر شما ایرانیان. ایشان شویندهٔ خوبیست، هم خود و همراهانش را و هم استاد بزرگ، انقلاب اسلامی و هم اسلام را تطهیر کرد و پاک دامن. همان بهتر که دامان پاکشان را برای ندیدن واقعیت تاریخی‌ بر سر بکشند. این خونهای ریخته شده هرگز با چنین نوشته هایی پاک نخواهد شد. امروز نسل سوخته نسلی که به هیچ عنوان در این توطئه جهانی‌ که باعث نابودی ایران و ایرانی‌ شده شرکت نداشت آگاه تر و هشیار تر و بیدار تر است و هرگز با نوشته شدن چنان مقالاتی خاطرات تلخ دوران جوانی‌ و نوجوانی که از دست داده را از یاد نخواهد برد تصمیم خود را گرفته و به حکومت دینی و عقیدتی‌ و یا رهبران دروغینی که از باور‌های مذهبی‌ و سیاسی افراد جامعه استفاده و سؤ استفاده کرده اند را نخواهد پذیرفت و مطمئنن در یک دادگاه انسانی‌ و قانونی آنان را محاکمه خواهد کرد. امروز دیگر کسی‌ به قوانین اسلامی یا شرعی نه تنها اعتباری نمیدهد بلکه با ریشه کن کردن آن در جنگ است و برای رسیدن به خواسته‌های خویش از دادن جان هم دریغ نکرده و نخواهد کرد. روزی خواهد آمد که ایرانیان به درستی‌ متوجه حقایق بیشتر خواهند شد و دیگر ما دین و یا مذهب رسمی‌ در کشور نخواهیم داشت و ایرانیان همه در برابر قانون انسانی‌ و حقوق اجتماعی با هم برابر خواهند بود. این حکومت نتیجه افکار و اهداف مسلمین بوده و مردم ایران و نسل امروز به نتایج آن دست پیدا کرده اند. با شعار این مساله که عیب در اسلام نیست در مسلمانی ماست نمیتوانید تاریخی‌ این سرزمین و خصوصأٔ خاک پراز گوهر را مجددا در قرن تکامل، پیشرفت و ارتباطات منحرف کرده و مجددا یکی‌ دیگر از وابستگان به دولتهای جهانی‌ را به صورت و شکل دیگر به این مردم قالب کنید. اصولاً جامعه‌ای به پیشرفت دست پیدا می‌کند که از تجربیات خود و پیشینگان درس گرفته و راه رفته را مجددا تکرار نکند. اگر هزار بار دیگر راه رفته را تکرار کنید به همان نتیجه دست پیدا می‌کنید که گذشتگان و حاضران به آن رسیده اند. با تکرار راه اشتباه نمی‌توان به نتیجه متفاوت دست یافت. برای روشنتر شدن ذهن آنان که با فشار تبلیغات خارجی‌ و داخلی‌ میخواهند کشور ایران را بیش از این نابود سازند و مردم آن را در خدمت بیگانگان قرار دهند خوب است که نتایج گفتگو‌ها و بررسی‌ تاریخی‌، اجتماعی و سیاسی خودم را نسبت به نسل نوجوان و جوان ایران بیان دارم. خواسته‌های نسل سوخته و آینده سازان ایران آینده، رفراندوم برای تعیین نوع نظام آینده کشور، بوجود آوردن مجلس موسسان که در یک انتخابات آزاد در ایران زیر نظر مردم ایران انجام میشود برای نوشتن قانون اساسی‌ بر پایهٔ حقوق انسان و بشر، داشتن دموکراسی و ساختار قدرت اجتماعی، سکولاریسم به معنی‌ جدایی دین از حکومت، برابری زن و مرد در قانون اساسی‌ و به رسمیت شناختن حقوق فرد فرد جامعه. از بین رفتن تبعیض نژادی، جنسی‌، عقیدتی‌، سیاسی و مذهبی‌، برای حفظ تمامیت ارضی و پاسداری از هویت ملی‌، میهنی و ایرانی‌. باشد که در روزگاری نچندان دور با پشتیبانی‌، حمایت، استقامت ایرانیان و حضور فرد فرد آنها در صحنه به این مهم دست یابیم تا دیگر حق هیچ فرزند ایرانی‌ بیش از این پایمال نشود و آنچه که برای این مردم از پیشینگان برایشان به ارثیه گذاشته شده چه مالی و چه معنوی در خدمت مردم و برای مردم قرار گیرد. پاینده ایران و ایرانی‌… ..
حکومت اسلامی و هواداران و حامیان آنان را نمیتوان با آب ترفند شست و پاک کرد

او هیچ چیز خارجی نداشت.

رئیس دفتر مصدق در دوران 28 ماهه نخست وزیری گوشه‌ای از خصوصیات او را این گونه نقل می‌کند:قسم مصدق همیشه» به حق خدا » بود. دو تا یتیم از بچه‌های احمدآباد همیشه در خانه‌اش بود و اینها را بزرگ می‌کرد.زندگی‌اش فوق‌العاده ساده بود . چه هدایا برای شخص ایشان و چه برای دولت محال بود به منزل بیاید. هیچ سرسوزنی نمی‌گرفت.یک کلمه دروغ از دهانش درنمی‌آمد. یک وعده حرام نمی‌گفت. بیست و هشت‌ماه نخست وزیری مصدق یک ریال از اعتبار دولت بابت مخارج دفتر نخست وزیری خرج نشد. همه خرج‌ها را شخصا می‌پرداخت. خرج نهار و شام و صبحانه 50 سرباز و درجه دار که آنجا بودند را خود مصدق می‌داد.همچنین عیدی‌ها و هزینه‌ها و پاداش‌ها را. دکتر مصدق در عرض بیست ‌و هشت ماه حکومت از جیب خودش حدود دومیلیون و ششصد‌هزار تومان خرج کرد.مصدق کوچک ترین هدیه را حتی از صمیمی‌ترین دوستانش نمی‌پذیرفت.

یادم هست خبر آوردند که آقای امیر تیمور کلالی ، از دوستان مصدق، یک کامیون کوچک خربزه از مشهد فرستاده بودند. وقتی خبر آوردند که خربزه را آورده‌اند اوقاتش تلخ شد و گفت: این چه کارهایی است؟ این چه بدعت‌های بدی است؟ من خربزه می‌خواهم چه کار؟ بگویید برگردانند. گفتم آقا به امیر تیمور توهین می‌شود. از روی اخلاص و ارادت این کار را کرده. اگر کامیون به مشهد برگردد راه که آسفالت نیست و عمده‌اش خاکی است. همه خربزه ها می‌شکند و خراب می‌شود. گفت اجازه نمی‌دهم یک‌دانه از این خربزه‌ها به خانه من وارد شود.گفتم پس اجازه بدهید اینها را ببریم دارالمجانین. گفت ببرشان. خربزه ها را بردیم آنجا. بعد از آن مصدق، نریمان شهردار تهران را احضار کرد و گفت: مطالعه کن و ببین چه محل درآمدی پیدا می‌کنی که جیره مریض‌های آنجا را بالا ببری که مریض‌هایی که آنجا می‌خوابند از لحاظ غذا و پرستار و دوا در مضیقه نباشند. بعد از آن بود که جیره هر مریض از 3 تومان به 10 تومان افزایش یافت.یک‌بار پیشکارش که شرافتیان نام داشت و 46 سال پیش او بود بر حسب تصادف با سایر کارمندان بانک و نخست‌وزیری سوار ماشین نخست‌وزیری شده بود. مصدق چنان توپ و تشری به او زد که به چه مناسبت تو که کارمند دولت نیستی سوار ماشین دولتی شدی؟

خود مصدق یک دفعه هم ماشین نخست‌وزیری را سوار نشد. یک پلیموت سبز رنگ داشت که از آن استفاده می‌کرد. همه چیزش ملی بود. لباس و کفش و همه چیزش وطنی بود. او هیچ چیز خارجی نداشت. فقط موقعی که می‌خواست به آمریکا برود یادم هست که یک دست لباس اسپورتکس برایش دوختند. آن را از لاله‌زار خریده بودیم بیشتر هم علتش این بود که چندان اتو لازم نداشت و چروک نمی‌شد
دکتر مصدق به خصوصیات اخلاقی و شخصی ما توجه داشت.اگر به فرض می‌فهمید که من مشروب می‌خورم محال بود مرا نگه دارد. اگر به فرض می‌شنید که پکی به تریاک می‌زنم محال بود مرا تحمل کند.یک بار فهمید که یکی از کارکنان دفتر زن جوانی را صیغه کرده و شب ها به منزل او می‌رود و به زن اولش می‌گوید من در دفتر مصدق هستم. دکتر مصدق به من گفت: آقای خازنی من دروغ را از هیچ‌کس نمی‌بخشم. این دروغ گفته، ثانیا هوس زن جوان کرده ، این زن جوانی و عمرش را در این خانه گذاشته، با فقر و بدبختی‌اش گذرانده حالا او رفته زن دیگر گرفته؟ از کسانی که چند تا زن داشتند خیلی بدش می‌آمد.اصلا از اینها متنفر بود.مخالف شدید آنها هم بود. گفت دستور بده که حقوقش را به خودش ندهند. به خانم اولش بدهند. کارهای حقوقی‌اش را انجام دادم و از آن به بعد حقوق آن شخص را به زن اولش می‌پرداختند
یک بار آقا مرا خواست در حالی که عصبانی بود. گفتم آقا چه شده؟ گفت این مش مهدی آبروی ما را برده. گفتم چه کار کرده؟ گفت: از این بالا نگاه می‌کردم دیدم در کنار سینی سربازها، یک‌چهارم طالبی گذاشته‌اند. آقا سرباز باید یک‌چهارم طالبی بخورد؟ اقلا نصف طالبی بدهند. غذای آنها را مراقب بود که بهترین غذا باشد. در همان آشپزخانه‌ای که نهار خودش را می‌پختند، غذای سربازها را هم می‌پختند.خلاصه سر طالبی غوغایی کرد.
به آقا گفتم قرار است ارباب مهدی یزدی، رئیس هیئت مدیره وارد کنندگان چای ، می‌خواهد بیاید. گفت برای چه می‌خواهند بیایند؟ گفتم احتمالا راجع به چای است چون کسانی که می‌‌خواهند بیایند بزرگترین واردکنندگان چای هستند. گفت خیلی خوب. یک ربع قبل از اینکه اینها بیایند به مش مهدی گفت که از آن چای لاهیجان اعلی دم کن، میهمان می‌آید.وقتی مهمان‌ها آمدند دستور داد چای آوردند. چای لاهیجان هم واقعا معطر و عالی است. وقتی آنها چای را خوردند از ارباب مهدی پرسید: چای چطور بود؟ خوب بود،بد بود؟ خوب دم کشیده بود یا نکشیده بود؟ ارباب مهدی گفت خیلی عالی بود. گفت: این همان چای ایران است.
وقتی گفت این چای ایران است آنها حرفشان را اصلا نزدند و مطرح نکردند که اجازه بگیرند چای از خارج بیاورند. مجلس به همین ترتیب با خوردن یک چای تمام شد
روحش شاد و یادش گرامی باد

تصاویری از صف طولانی برای خرید گوشت مرغ دولتی

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

تندیس ۴ متری کورش کبیر البته نه در ایران بلکه در پارک المپیک سیدنی استرالیا

در حالیکه ما خود سعی در از بین بردن تاریخ سرزمین مادریمان داریم، دیگران (غیر ایرانیان) سعی در حفظ آن را دارند
خجالت آور است ….
  

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: