بایگانی ماهانه: ژوئن 2012

سرنوشت دختر دكتر محمد مصدق، سمبل ایران پرستی : گدایی از دولتی بیگانه !!!

دكتر محمد مصدق دو پسر و سه دختر داشت. دو تا از دختر ها ازدواج كردند كه يكي همسر دكتر احمد متين دفتري شد كه در حادثه ي هواپیما ایران ایر نزديك تهران در بهمن ۱۳۵۸ پرواز مشهد تهران در لشگرک از بين رفت،دومي ضياء اشرف كه با خانواده اي معروف ازدواج كرد و سومي خديجه است.
فرزندان ذكور دكتر مصدق غلامحسين و احمد بودند كه غلامحسين متخصص زنان بود و احمد تا معاونت راه رسيد و اما سرگذشت خديجه كه پس از كودتاي 28 مرداد دچار بيماري روحي شديد شد.
دكتر مصدق تا واپسين دم حيات نگران خديجه بود و به بچه هاي خود توصيه كرد كه مواظب وي باشند.تا موقعي كه دكتر غلامحسين و احمد پسران وي حيات داشتند مواظب او بودند و هزينه ي درمان او را تامين مي كردند ولي اكنون دختر دكتر مصدق،فرزند نخست وزير ملي و قهرمان ايران،تنها و فرسوده و فقير در گوشه يكي از آسايشگاه هاي دولتي سويس در ميان عده اي بيماران رواني با هزينه دولت سويس به سر مي برد،زهي تأسف.
يكي از ايرانيان كه با دختر دكتر مصدق ديدار كرده بود در نامه اي مي نويسد:
به نام يك ايراني دلسوخته كه از اين آسايشگاه بازديد كرده و از نزديك با خديجه به گفتگو نشسته است،به شرح اين ديدار مي پردازم.
در جستجو براي يافتن خاطره هايي از مصدق،در سويس خانه اي را پيدا مي كنم كه مصدق دوران دانشجويي اش را در آن گذرانده است.مي كوشم اطلاعات بيشتري كسب كنم كه مي شنوم دختر وي خديجه مصدق،آخرين و تنها بازمانده خانواده قهرمان ملي،سالهاست كه در آسايشگاه بيماران رواني نوشاتل،به هزينه ي دولت سويس در نهايت فقر و تنگدستي به زندگي ادامه مي دهد.
بالاخره با آسايشگاه بيماران روحي تماس مي گيرم.با بي اعتنايي پرستاري مواجه مي شوم كه مي پرسد:»چه نسبتي با وي داريد؟»مي كوشم براي وي توضيح دهم كه‌ «پدر اين بانوي سالمند نخست وزير ملي ايران بوده است و خدمات او به كشورش هرگز از خاطر ميليون ها ايراني نمي رود و به همين دليل است كه مي خواهم دختر وي را ببينم.»
پرستار با لحني استهزاء آميز مي خندد و از پشت تلفن مي گويد پس چرا ايرانيان از اين دختر قهرمان ملي سراغ نمي گيرند و بالاخره مي گويد بايد از پزشك معالج وي اجازه بگيرم.پس از چند لحظه اجازه ي ملاقات مي دهد.مي پرسم چه چيز هايي لازم دارد تا برايش تهيه كنم و قرار ساعت 5 بعد از ظهر را مي گذارم.
در وقت تعيين شده به آسايشگاه سالمندان مي روم.به دفتر مي روم و مي گويم براي ملاقات چه كسي آمده ام.دكتر به پرستار دستوراتي مي دهد.
چند لحظه بعد پرستار با بانويي سالخورده كه بايد بين 60 تا 70 سال داشته باشد،وارد مي شود.به طرفش مي روم و به او اداي احترام مي كنم.احساس مي كنم اين اداي احترام از جانب ميليون ها ايراني تقديم مصدق مي شود كه هنوز خاطره ي فداكاري هاي او را فراموش نكرده اند.پرستار مي پرسد:»مي خواهيد در اتاقش صحبت كنيد يا همين جا؟»پاسخ را به او واگذار مي كنم.خديجه دختر دكتر مصدق مي گويد همين جا.دسته گلي را كه براي او آورده ام مي گيرد به او مي گويم كه ايراني هستم و اگر كاري دارد حاضرم برايش انجام دهم.
اما فقط تشكر مي كند.پس از چند لحظه بي آنكه چيزي بخواهد يا حرفي زده باشد،فقط يك بار ديگر تشكر مي كند و از اتاق بيرون مي رود.وقتي شماره اتاقش را مي پرسم،مي ايستد و شمرده مي گويد»صد و هفده.»بعد خدا حافظي مي كند و دسته گل را پس مي دهد.
مي پرسم «مگر گل دوست نداريد؟»پاسخش فقط تشكر است.به عقيده من اين درست ترين پاسخي بود كه او داد.زيرا 49 سال از احوال تنها بازمانده ي مصدق قهرمان ملي بي خبر بوده ايم و او را به حال خود رها كرده ايم و به عنوان يك ايراني او را فراموشش كرده ايم.»
با بغضي جانسوز در گلو به دفتر آسايشگاه بر مي گردم،دسته گل را به پرستار مي دهم.مي گويد:»چه شانسي!»
از علت بيماري اش مي پرسم و پاسخ مي شنوم به دنبال غارت منزل دكتر مصدق در 28 مرداد 32 و زنداني شدن،چون دختر بسيار حساسي بوده و پدرش را خيلي دوست داشته،دچار اختلال رواني مي شود.
از اين پرستار مي پرسم هزينه نگهداريش چگونه تأمين مي گردد؟
پاسخ او مثل پتكي بر سرم فرود مي آيد.هيچ كس براي وي پولي نمي فرستد.»تمام اعضاي خانواده ي او مرده اند.ما به سفارت ايران اطلاع داديم و از آنها خواستيم كه مخارج وي را تأمين كنند،ولي قبول نكردند و پاسخي ندادند.
در حال حاضر آسايشگاه بر خلاف رسم جاري خود علاوه بر تحمل مخارج وي ماهانه حدود صد فرانك هم به وي مي پردازد تا اگر چيز خاصي لازم داشته باشد تهيه كند.»پرستار اضافه مي كند من تعجب مي كنم»ايران يك كشورثروتمند است و همين حالا هم دولت ايران دارد يك رستوران 6 ميليون فرانكي در ژنو مي سازد،ولي برايش دشوار است هزينه ي يك يمار را بپردازد.مگر شما نمي گوييد پدر وي نخست وزير بزرگي در تاريخ ايران بوده است؟!»
با قلبي پر از اندوه از آسايشگاه خارج مي شوم.كنار درياچه به ساحل چشم مي دوزم.به ياد مردي مي افتم كه در دوران نخست وزيري اش حتي از دريافت حقوق ماهانه خود داري مي كرد.
به هر حال واقعيت اين است كه هم اكنون خديجه مصدق در شرايط نامساعد اما با وقار و آرامش در يك آسايشگاه رواني بدون هيچ گونه در آمدي در سويس روزگار مي گذراند و مهمان دولتي بيگانه مي باشد.
——————————————
خدیجه دختر ۱۳ ساله‌ی باهوش و مهربان که با پدر انس و الفتی ویژه داشت، روزی که در کنار ساختمان زندان شهربانی دیدار پدر را انتظار می‌کشید، ناگهان او را طناب‌پیچ و دست و پا بسته، اسیر دست ماموران خاکی پوش رضاشاه کبیر می‌بیند، که کشان‌کشان به سوی سرنوشتی می‌برندش، که پیش از او بر سر بسیاری دیگر نیز آمده بود، و خبرش در شهر سایه‌ای از خوف و خطر دستگاه رضاخانی را گسترده بود.
خدیجه بر سر و روی خود می‌زند و باحالتی زار و رنگ پریده و هوش و حواس از دست داده به خانه برمی‌گردد، دیدار وضع رقت‌بار پدر و شوک روانی حاصل از این دیدار هیچ‌گاه خدیجه را رها نساخت. دخترک، برای تمام عمر از دست رفت. او دیگر هرگز از بستر بیماری برنخاست!روح و روان لطیف کودکانه‌ی خدیجه، دختر شاد و زرنگ دکتر مصدق، که با رفتار خشن و بی‌رحمانه‌ی ماموران زندان شهربانی رضا شاه خراشیده بود، به این سادگی قابل ترمیم نبود. او که بر اثر این شوک، به بیماری حاد اعصاب و روان مبتلا گردید، مداوایش در تهران بی‌نتیجه ماند و به سفارش پدر، دخترک را برای درمان راهی ‌آسایشگاهی در سوئیس می‌کنند. او عمری در کنار بیماران روانی به سر می‌کند ولی هیچ وقت تصویر طناب پیچ شده‌ی پدر را فراموش نمی‌کند و به حالت طبیعی باز نمی‌ گردد.

زراندودگان را به آتش برند/ پدید آید آنگه که مس یا زرند

  رضا پرچی زاده

 اما در سطحِ عملی و فرامتنی – که شاید از جهاتی مهمتر باشد، اعلامیه جهانیِ حقوق بشر را – با وجودی که اساسِ آن تفکراتِ لیبرالیستیِ جمهوری خواهانه است – هنگامی (سالِ ۱۹۴۸) به نگارش درآوردند که تعدادِ نه چندان معدودی از کشورهای دنیا حکومتِ پادشاهی داشتند، فلذا، بر اساسِ پراگماتیسمِ سیاسی و برای بر هم نزدنِ نظمِ دنیا، در آن به صراحت قید نشد که پادشاهی متناقضِ حقوق بشر است، گرچه این نکته از جای جایِ آن مشخص است. با این وجود، هنگامی که به هر ترتیبی نظامِ پادشاهی بر سرِ کار نباشد، دیگر دلیلی ندارد که ما هم بخواهیم برای پادشاهی به هر طریقِ ممکن اصل و اساسِ حقوق بشری بتراشیم، مگر اینکه ریگی به کفشمان باشد

سخنی با گمنامِ گمنامیان

دوستِ سابقِ من، جنابِ آقای گمنامیان

اخیرا جنابعالی دو مرقومه بر ضدِ من نگاشته اید و با ناجوانمردانه ترین شیوه و غیرعلمی ترین روش مرا موردِ اتهام و افترا قرار داده اید. در نگارشِ این دو مرقومه، شما ذره ای مناعتِ طبع به خرج ندادید و حتی حرمتِدفاعی که من – در این جریان به عنوانِ تنها نویسنده و فعالِ سیاسی با نامِ حقیقی – به تازگی و به حق در برابرِ اتهامِ ناروایِ آقایِ ابراهیم نبوی از شما کرده بودم و شما نیز از آن بهره فراوان برده بودید را نگاه نداشتید؛ و به هوای آن هم که شده، در «نقدِ»تان بر حقیر جانبِ انصاف را نگرفتید – که من نقدِ منصفانه را از دوست و دشمن پذیرا هستم و خوش می دارم. خدمتِ شما عرض کنم که اتفاقا برای بنده اصلا عجیب نیست که شما به عنوانِ یک «جمهوری خواه مجبور بشوید در عرضِ یک هفته، سه مطلب در حمایت از آقای رضا پهلوی بنویسید»؛ زیرا که شما در حقیقت مدتِ مدیدی است که از «درست» گسسته اید و به «نادرست» پیوسته اید، و حاجبِ اندرونیِ خداوندگارِ زر و زور گردیده اید. دقیقا به همین علت بود که در نهایت مرحمتِ پیشنهادی شما در کمک به امرِ سفر به ینگه دنیا را نپذیرفتم، چرا که من نمکدان-شکن نیستم، و نمی خواستم امروزِ روزی که باید از برای دفاع از حقیقت به تمام برخیزم، از شرمِ دِینی که بر سر دارم زبان در کام کشم و گردن زدنِ حقیقت را به نظاره بنشینم. اگر تا به امروز به صراحت کلامی نگفته بودم یا رساله ای ننوشته بودم و تنها به اشاره ای و تنبیهی بسنده کرده بودم، به این خاطر بود که هنوز امید داشتم تا بلکه دوستی قدیمی از راهِ ناراست بازگردد و به راهِ راست هدایت شود. اما زهی خیالِ باطل!

در مرقومه اول تان مرا «دانشمند» خطاب کرده بودید و به تعریف و تمجید پرداخته بودید، اما سپس چنان این «دانشمند» را به چوبِ فلک بستید که مکتب-دارانِ عهدِ قجر تلامذه شرورِ آن عصر را نبسته بودند. چنانکه مشخص است، دانشمند شما بودید و بنده شاگردِ شما. نگاشته مرا تفسیر به رای کرده بودید و نوشته بودید «اشتباه بنیادی آقای پرچی زاده در مقاله یاد شده، داشتن پیش فرضی غلط است. بر اساس نوشته آقای پرچی زاده، نظام جمهوری الزاما دمکراسی [دمکراتیک] است و نظام مشروطه الزاما دیکتاتوری!» اینکه از کجا به چنین نتیجه ای رسیده بودید را من نمی دانم، که این برداشتهای سطحیِ سیاه و سفید نه به مذاقِ من خوش می آید و نه با اندیشه ام جور درمی آید. به گمانم که شما «کارِ پاکان» را قیاس از من گرفته اید. به هر ترتیب، برای روشن کردنِ شما، ایده هایی از تزهای بهمن ام را برای شما می آورم که مطمئنم آن را خوانده اید، زیرا که زمانی درباره آن با هم گفتگوی پرشوری داشتیم: «بدترین عذر جمهوری خواه در دفاع از جمهوری این است که بگوید جمهوری خوب است چون دمکراتیک است/باز، بدترین عذر جمهوری خواه در دفاع از جمهوری این است که بگوید سلطنت بد است/جمهوری، دمکراسی نیست، اما تا به امروز شایسته ترین ظرف برای دمکراسی بوده است».

درباره ایده آل بودنِ نظامِ پادشاهیِ مشروطه در بریتانیا و سوئد و به بهانه آن درباره مطلوب بودنِ پادشاهیِ مشروطه در ایران گفته بودید، و چندگاهی است که همیشه می گویید، چنانکه بسیاری از هم مسلکانِ فعلیِ شما نیز بارها گفته اند و می گویند و باز خواهند گفت. این نگاهِ غیرِعلمیِ شما و هم مسلکان تان به مساله نوعِ حکومت که با نزدیک-بینی فاکتورِ حیاتیِ «شرایطِ تاریخی» را قلم می گیرد، در صحنه عمل – بر اساسِ تجربه تاریخی – به مشکلاتِ عدیده ای برمی خورد که نتیجه اش بازگشتِ استبدادِ سلطنتی به ایران خواهد بود. کمااینکه در مجموع قیاسِ شما قیاسِ مع الفارق است. آنچه که هیچ وقت نمی گویید – و نمی گویند – و باید بگویید این است که پادشاهیِ مشروطه در بریتانیا و سوئد – که بندهِ «دانشمند»، متخصصِ تاریخ یکی هستم و در دیگری زندگی می کنم – به چه ترتیب به اینجایی رسید که حالا هست؟ و در تاریخِ نزدیک به هشتصدساله مشروطه در انگلستان (از زمانِ صدورِ مَگنا کارتا در ۱۲۱۵) تا به امروز، چند بار علیه مشروطه کودتا شد که در چهل و هفت سالِ مشروطه در ایران (۱۲۸۵-۱۳۳۲) علیه آن چهار بار (سه بارِ آن کار پهلوی ها بود) شد؟ و آیا مشروطه خود-خواسته و خود-داده شاهانِ سوئد – کارل گوستافِ شانزدهم در سال ۱۹۷۴ تمامِ اختیاراتش را به ریکسداگ (پارلمانِ سوئد) واگذار کرد، به طوری که امروز حتی قوانینِ تصویب شده در پارلمان لازم نیست به توشیحِ شاه برسند – با مشروطه به-زور-داده و باز به-زور-گرفته شاهانِ ایران اصلا قابلِ قیاس است؟ و آیا در انگستان و سوئد، «شاهنشاهی» را با انحصارِ قدرت به زورِ ساواک و ارتش و با سرکوبِ احزاب و تشکل های سیاسیِ مستقل بر سرِ پا نگاه داشتند یا آن را بر مبنای دموکراسی، قدم به قدم به «پادشاهیِ مشروطه» امروز تقلیل دادند؟ از همه اینها مهمتر اینکه امروز که دیگر در ایران پادشاهی بر سرِ کار نیست دیگر چه دلیلی دارد که باز بخواهیم نهادی موروثی را با تمامِ ملحقات و مخلفاتِ مُضر، غیردموکراتیک، و پرهزینه اش بر سرِ کار بگذاریم؟ چنانکه در تزها نوشته بودم: «سلطنتِ مشروطه را وقتی برقرار می کنند که پادشاهی هنوز بر سر کار است، نه سی سال و اندی بعد از اینکه به هوای استبدادش منقرض شده».

هنگامی که در سالِ ۱۹۳۶، ادواردِ هشتم خواست تا بر خلافِ قانونیِ اساسی مشروطه انگلستان، با بیوه آمریکایی، والیس سیمپسون، ازدواج کند، به جایِ درگیری با قانون، با تصمیمی دموکراتیک استعفانامه خود را تسلیمِ پارلمان نمود. تصویرِ بالا، متنِ استعفانامه ادواردِ هشتم از پادشاهیِ بریتانیا می باشد.

در این باره، البته پادشاهی خواهان طبیعتا مخالفند، و به عنوانِ برهانِ خُلف برای بحثِ بنده، مثالِ انگلستانِ پس از عهدِ کرامول را پیش می کشند. این مورد که مربوط به نزدیک به چهار قرنِ پیش است، به نظرِ من در دنیای معاصر موضوعیتِ عملی ندارد، و صرفا بهانه ای است برای پادشاهی خواهان تا دستشان از مثالهای تاریخی خالی نباشد است، و آنها نیز خود می دانند که این بهانه ای بیش نیست، و لذا روی آن زیاد تاکید نمی کنند. اما در زرادخانهِ عهدِ اصغرشاهی شان، آنها سلاحِ چوبیِ دیگری نیز دارند که در هر لحظه آن را بر سرِ مخالفان می کوبند، و آن همانا پادشاهیِ مشروطه در اسپانیای معاصر است. در ادامه توضیح خواهم داد که چرا آن مثال هم مغلطه ای بیش نیست که بر مبنایِ خوانشی نادرست و مغلوط از تاریخ قرار گرفته است. حقیقت این است که سطلنت هیچگاه از اسپانیا رخت برنبست، و پادشاه هرگز به طورِ کامل مخلوع نشد. هنگامی که در سالِ ۱۹۳۱ در اسپانیا بدونِ درگیریِ زیاد «جمهوریِ دوم» اعلام شد و آلفونسوی هشتم به تبعید به ایتالیا رفت، ایالاتِ شمالی، غربی و برخی ایالاتِ جنوبی هیچگاه به طور کامل تحتِ حاکمیت جمهوری درنیامدند؛ از همینجاها هم بود که کودتاچیان در ۱۹۳۶ شروع به حمله به جمهوری کردند. اصولا امیلیو مولا و فرانسیسکو فرانکو به نامِ «حکومتِ سنتی» وارد جنگ شدند، و نیروهای دستِ راستی و مذهبیِ اسپانیا هم پشتیبان ایشان بودند. پس از سرنگونیِ جمهوری هم فرانکو، بدونِ ایجادِ تغییراتِ بنیادی در قانونِ اساسی، به عنوانِ نایب السلطنه حکومت می کرد – کاری در مایه های فعالیتِ رضاخانِ سردار سپه و نخست وزیر در دوره احمدشاه؛ و در سالِ ۱۹۶۹ هم خوان کارلوسِ اول را – که از ۱۹۴۸ به اسپانیا بازگشته بود – پس از خودش به عنوانِ شخص اول مملکت معرفی کرد، امری که پس از مرگِ او در ۱۹۷۵ بدونِ درگیری و خشونت جامه عمل پوشید. بنابراین، ادعای سلطنت طلبان مبنی بر اینکه «اسپانیا به سلطنت بازگشت» مغلطه است، چرا که سلطنت در اسپانیا هیچوقت به طورِ کامل مردود نشد، و فرانکو هم پس از سرنگون کردنِ جمهوری نوپا، بر طبقِ همان سنتِ سلطنتی حکومت کرد، و خانواده سلطنتی هم بدونِ مشکلی به اسپانیا آمد و رفت داشت. به عبارتِ دیگر، در اسپانیا خطِ سلطنت هیچگاه قطع نشد و خانواده سلطنتی هم برای مدتی طولانی از کشور خارج نماند و البته چندان زیاد هم موردِ نفرتِ مردم قرار نگرفت، حال آنکه در ایران همه چیز بالکل – صرفِ نظر از خوب و بدِ آن – زیر و زبر شد. بماند که امروز پادشاهی در اسپانیا تا چه حد برای عموم مطلوب است، و اینکه رسواییِ اخیرِ پادشاهِ اسپانیا درباره دروغگویی اش و خرج و مخارجی که شکارِ فیلش در آفریقا روی دستِ شهروندانِ اسپانیایی گذاشته بود چهتردیدهایی را نسبت به معقولیت و مقبولیتِ نهادِ پادشاهی در اسپانیا رقم زد. با این وجود، خوان کارلوس در این حد شهامت داشت و آنقدر احساسِ مسئولیت می کرد که بابتِ خطایش از ملتِ اسپانیا عذرخواهی کند.

از اینها که بگذریم، حقیقت این است که احیای سلطنتی که پادشاهی خواهانِ دوآتشه ما امروز سودایش را در سر می پرورانند، با توجه به رفتارهای «بت-پرورانه» خودِ آنها و شرایطِ بین المللیِ حاضر که برخی دولِ خارجی به هوای منافعِ خود برای جنگِ با ایران چنگ و دندان تیز کرده اند، شباهتِ عجیبی به احیای سلطنتِ بوربونها در فرانسه در ۱۸۱۴ دارد؛ که اتحادی از نیروهای امپریالیستیِ وقت همچون بریتانیا، روسیه، پروس، اطریش، پرتغال، سوئد، و اسپانیا، از ترسِ اینکه مبادا انقلاب همه گیر شود و جمهوریت، اساسِ سلطنت شان را به خطر بیاندازد، به فرانسه حمله کرده ناپلئونِ دیکتاتور را ساقط نمودند و لوییِ هجدهم را بر تختِ سلطنت نشاندند؛ اما از آنجا که بوربونها در ذات همانی بودند که بودند، و بی توجه به تغییرِ ذهنیتِ ملتِ فرانسه نسبت به امرِ حکومت پس از انقلابِ ۱۷۸۹ و بعد از مطالعه آرا و افکارِ لیبرالیستیِ روسو و منتسکیو و پین و بسیاری دیگر، می خواستند همان نظامِ ارتجاعیِ شاهنشاهیِ عهدِ دقیانوسی با اشرافیت-گراییِ پوسیده ارباب-رعیتیِ آن را علم کنند، در اثرِ فساد و سوءِ مدیریت چنان مردم را خشمگین کردند که در ۱۸۳۰ با انقلابِ دیگری باز آنها را از کار برکنار کرده برای همیشه از فرانسه اخراج کردند.

آرایشِ نیروهای جمهوری خواه و دستِ راستی در آغازِ جنگِ داخلیِ اسپانیا در ۱۹۳۶ (جمهوری خواه بنفش و دستِ راستی صورتی)


از قضا، هنگامی که در ایراد به بنده می فرمایید «در سیستم مشروطه، قرار نیست پادشاه در امور کشور دخل و تصرف کند. مگر در بریتانیا یا سوئد، پادشاه یا ملکه در امور کشور دخل و تصرفی دارد؟! مقام آنها صرفا مقام تشریفاتی است» فراموش می کنید که تنها چند خط بالاتر نوشته بودید «رضا پهلوی شخصیت بسیار دمکراتی دارد (به اعتراف مخالفین او از جمله خود من!)؛ تا آنجا که مایل هستند او کاندیدای ریاست جمهوری شود. شخصیت دمکراتیک این مرد در چند سال اول بعد از فروپاشی رژیم، اگر او شخص اول ممکلت [مملکت] باشد، می تواند کمک بسیاری باشد برای قوام یافتن دمکراسی در کشور». اینجا شما به تناقضی درافتاده اید که گریبانگیرِ اکثرِ به اصطلاح «مشروطه خواهان» است، چرا که با این گفته، عملا دارید برای «پادشاه مشروطه» نقشِ فاعلی قائل می شوید که با «شخصیتِ دمکراتیک»اش می تواند به قوام یافتنِ دمکراسی در کشور کمکِ بسیار کند؛ در صورتی که پادشاهِ مشروطه اصولی، پادشاهی است که به هیچ ترتیب نباید در ساز و کارهای مملکتی تاثیر و نفوذی داشته باشد، و باید همان «نماد»ی باشد که بسیاری از پادشاهی خواهان ادعایش را می کنند (ولی در عمل به آن اعتقادی ندارند)، فلذا چندان تفاوتی هم نمی کند که چه حسنات و سیئات شخصی ای داشته باشد؛ و تنها در صورتِ قصدِ به حکومتِ پادشاه است که خصوصیاتِ فردی او اهمیت می یابد. پس می بینیم که اقبالِ شما به پادشاهی بر اساسِ یک تناقضِ عمیقِ نظری/عملی شکل گرفته است، و هر چقدر هم که شدت و حدت به خرج بدهید و از احساس مایه بگذارید و مخالفان را مزدور و خائن و وطن فروش و عامل جمهوری اسلامی بنامید، حتی ذره ای از تناقضِ ذاتیِ موضع تان نمی کاهد.

در جای دیگری گفته بودید که «جدایی طلبان در پی نابودی ایران و تکه تکه کردن آن هستند، مقایسه آنها با رضا پهلوی، بی انصافی است». از این می گذرم که شما قیاسی را مطرح کرده اید که اصلا موردِ نظر بنده نبوده، چرا که من به وضوح بر نژادپرستیِ سلطنت طلبان و تجزیه طلبان – که نقطه مشترک شان است – تاکید کرده بودم، و نه بر تجزیه طلبی هر دوی آنها. با این وجود، برای اینکه نَفَسِ شما شهید نشود و از قیاسی که به نادرست به بنده نسبت داده بودید هم استفاده درست شود، در اینجا از انسانِ وطن-دوستی که کمابیش مورد علاقه پادشاهی خواهان نیز می باشد، یعنی زنده یاد داریوش همایون، بنیانگذارِ حزبِ مشروطه ایران، برای شما گفتاری می آورم تا بدانید که جنابِ پهلوی در بابِ حفظِ تمامیتِ ارضیِ ایران هم چندان کارنامه درخشانی ندارند، و از قضا خود به کرات آب به آسیابِ تجزیه طلبان ریخته اند: «فاکت این است که شاهزاده از پنج سال پیش دست کم، رفته در حوزه‌ طرفداران فدرالیسم. ده بار هم اعلام کرده است، یک بار در کنگره خود ما. آخرین بار هم در تورونتو در تلویزیون گفته و خودم شنیده‌ ام که گفته است «چرا که نه؟» و دولت مرکزی فقط دفاع و سیاست خارجی و برنامه ریزی کلی اقتصادی دستش است بقیه دست واحد‌های فدرال. خوب این یعنی ایران تمام. تا اینجا‌ها رفته است».

جای دیگری گفته بودید که «صد البته که در اعلامیه جهانی حقوق بشر، به صراحت ذکر شده که تمام انسان ها با هم برابر هستند و تولد یک انسان با عنوان شاهزاده، خود نقض این بیانیه است. به صراحت نیز در بند پایانی اعلامیه حقوق بشر گفته شده که نباید هیچ یک از این بندها به شکلی ترجمه شود که در تناقض با دیگر بندها قرار گیرد. ما در ماده بیست و یکم می خوانیم که «اراده مردم اساس حاکمیت دولت است،» لذا به استناد به این بند است که اگر مردم ایران، خود خواستار پادشاهی پارلمانی شوند، این حق آنها است و باید این اجازه را به آنها داد. به دیگر عبارت نمی توان از بند اول اعلامیه جهانی حقوق بشر، برای تضعیف بند بیست و یکم استفاده کرد». خدمتِ شما عرض کنم که در سطحِ نظری، پیش فرضِ اعلامیه جهانی حقوق بشر – چنانکه پیشتر هم بارها گفته ام – عدمِ تبعیض در میانِ ابناء بشر است. لذا، هنگامی که در بندِ بیست یکم می گوید که «اراده مردم، اساسِ حاکمیتِ دولت است»، خود به خود آن نوع حکومتی که بر مبنای تبعیض در میانِ ابناء بشر باشد را نفی می کند؛ یعنی اینکه این عدمِ-تبعیض-خواهی در نفسِ بیانیه مستتر است. بنابراین، هنگامی که شما بر اساسِ اصل بیست و یکم از پادشاهی دفاع می کنید، با نادیده گرفتنِ این پیش-فرض، و با نادیده گرفتنِ «بند پایانی اعلامیه حقوق بشر» که در آن گفته شده «نباید هیچ یک از این بندها به شکلی ترجمه شود که در تناقض با دیگر بندها قرار گیرد»، در حقیقت بر نفسِ اعلامیه جهانیِ حقوق بشر پای می گذارید و آن را تفسیر-به-رای می کنید.

اما در سطحِ عملی و فرامتنی – که شاید از جهاتی مهمتر باشد، اعلامیه جهانیِ حقوق بشر را – با وجودی که اساسِ آن تفکراتِ لیبرالیستیِ جمهوری خواهانه است – هنگامی (سالِ ۱۹۴۸) به نگارش درآوردند که تعدادِ نه چندان معدودی از کشورهای دنیا حکومتِ پادشاهی داشتند، فلذا، بر اساسِ پراگماتیسمِ سیاسی و برای بر هم نزدنِ نظمِ دنیا، در آن به صراحت قید نشد که پادشاهی متناقضِ حقوق بشر است، گرچه این نکته از جای جایِ آن مشخص است. با این وجود، هنگامی که به هر ترتیبی نظامِ پادشاهی بر سرِ کار نباشد، دیگر دلیلی ندارد که ما هم بخواهیم برای پادشاهی به هر طریقِ ممکن اصل و اساسِ حقوق بشری بتراشیم، مگر اینکه ریگی به کفشمان باشد. کما اینکه بنده اگر در عهدِ محمدرضا شاه زندگی می کردم، ترجیحِ شخصی ام بر این بود که ایشان را به پذیرشِ مشروطه وا دارم (که البته بر اساسِ تجربه تاریخی، امروز می توان به صراحت گفت که امری به دور از امکانِ تحقق می بوده است) تا اینکه انقلاب کنم. اما حالا که دیگر سلطنتی بر سرِ کار نیست تا بخواهم رعایتِ حالِ آن را بکنم و بگویم حرفی نزنم و کاری نکنم تا انقلاب – صحیحِ آن البته «شورش» است – نشود و خونِ ملت نریزد و سرمایه ها هدر نشود، دیگر دلیلی ندارد که نگویم پادشاهی برای دموکراسی مضر و بلکه متناقضِ آن است؛ زیرا که خونها پیشتر ریخته شده، و بهای سنگین و ناخوشایندِ سرنگون کردنِ سلطنت پیشاپیش پرداخت شده؛ بهایی که شما و هم مسلکان تان امروز می خواهید آن را به هیچ بگیرید؛ و این هیچ ربطی به آنچه امروز در ایران می رود ندارد، که آن خود تراژدیِ دیگری است که باید در جایِ خود به آن پرداخت؛ چرا که هرکسی باید جوابگوی عملِ خویش باشد؛ به اصلاح، کسی را درقبرِ دیگری نمی گذارند.

نگاره ای از انقلابِ ضدسلطنتیِ ۱۸۳۰ در فرانسه به نامِ «آزادی راهبرِ ملت است» اثرِ اوژنی دلاکروا


در مرقومه دیگرتان نوشته بودید که «دیروز بر حسب اتفاق، دیدم که رضا پرچی زاده مقاله ای نوشته و رضا پهلوی را به دروغگویی درباره جلسه اش در مجلس آلمان متهم کرده است». متاسفم که شما حتی کمترین دقت را در انتسابِ آنچه به تخریبش می پردازید مبذول نمی دارید. توصیه من به شما این است که در نسبت دادنِ متون به افراد دقت کنید؛ چرا که هرچه باشد شما در غربی زندگی می کنید که در آن نقضِ «کپی رایت» و حقوقِ مولف از گناهانِ کبیره است. البته شاید هم آنهایی که این مقاله را «بر حسبِ اتفاق» با عجله به دست شما رساندند تا شما هم با عجله بر آن جوابیه ای بنویسید حواس شان پرت بوده و نامِ نگارنده را بر فرازِ آن ندیده اند. خدمتِ شما عرض کنم که این مقاله به قلمِ حقیر نیست. بنده به عنوان کسی که در وبسایتِ ایران گلوبال حسابِ شخصی دارم، از حقِ خودم استفاده کردم و «مقاله مهمان» منتشر کردم، که در نتیجه نامِ من هم به عنوانِ منتشرکننده در زیرِ آن می آید. نویسنده این مقاله هم از بی شمار آزادی-خواهانِ ایرانی است که در کُنامِ پلنگ خطر می کند و خامه در خونِ خود می زند، فلذا نامش مستعار است. اما اینکه بنده نگارنده این مقاله نمی باشم به این معنا نیست که از محتوای آن حمایت نمی کنم، که اگر چنین بود از حقِ خویش استفاده نمی کردم و آن را به انتشار نمی رساندم. محتوای مقاله – بر خلافِ فرمایشِ شما – کاملا صحیح است، و در ادامه خواهیم دید که چرا چنین است.

نوشته بودید: «او [منظور، پرچی زاده است که البته نویسنده نبود] نوشته که گویا قرار بوده یک واسطه این جلسه را برقرار کند، اما موفق نشده است! او نوشته است: «اصولا دعوتی در کار نبوده و فقط یک گروه واسطه قرار بوده است این جلسه را جور بکند و رضا پهلوی را به عنوان سخنگوی خود به همراه خود به داخل ساختمان پارلمان آلمان ببرد! اما بعد که این شیوه با بن بست مواجه می شود..» از دیدن این نوشته، بسیار شگفت زده شدم، نگارنده تصور کرده بود که مجلس و پارلمان آلمان هم چون مجلس ایران است که واسطه و دلال، در آنجا توان انجام کاری را داشته باشند. از آن گذشته، مگر نه اینکه دولت آلمان، سخنگو و وزارت امور خارجه دارد؟!» جانم برای شما بگوید که اگر شما تحتِ فرمانِ ملوکانه بیست و چهارساعته مشغولِ از دمِ تیغ گذراندنِ دگراندیشان نبودید و کمی هم در اخبارِ روز سیر می کردید، حتما در اخبار می خواندید که آنچه در آن مقاله ذکر شده، حقیقتِ محض است. برای نمونه، فرازی از گزارشِ دویچه وله – که از رسانه هایِ رسمیِ آلمانی است – با عنوانِ «گزارش هیات ایرانی به کمیسیون حقوق ‌بشر پارلمان آلمان» را برای تان ذکر می کنم تا روشن شوید، گرچه به نظرم کار از این حرفها گذشته است.

در این گزارش آمده: «یک هیات ایرانی قرار است در روز پنجشنبه (۲۴ مه/۳ خرداد) در کمیسیون حقوق‌ بشر پارلمان آلمان شرکت کند و درباره وضعیت حقوق ‌بشر در ایران به نمایندگان پارلمان آلمان گزارشی ارائه دهد. برپایی این نشست به گفته برگزارکنندگان آن با مشکلاتی مواجه بوده و حتی امکان لغو آن نیز وجود دارد. این هیات ایرانی که شامل ۱۰ نفر است، شاهزاده رضا پهلوی را به عنوان سخنران اصلی خود برگزیده است. هادی طلاکوب، سازمانده این نشست در گفت وگویی با دویچه ‌وله تاکید کرد که این افراد عمدتاَ از ایرانیان مقیم آلمان هستند، اما در این نشست سوا از تعلقات سیاسی و صنفی خود تنها پیرامون نقض حقوق ‌بشر در ایران گزارشی به نمایندگان مردم آلمان ارائه می‌ دهند… رضا پهلوی سخنران اصلی مدافعان ایرانی حقوق ‌بشر در این کمیسیون خواهد بود». همه – شاید به استثناء شما – نیک می دانیم که عاقبتِ این نشست به کجا ختم شد. لذا هنگامی که شما می گویید «دیدن این نوشته از فرد فرهیخته ای چون رضا پرچی زاده، آنچنان مرا شگقت [شگفت] زده کرد که اصلا ترجیح دادم بی سر و صدا از کنارش بگذرم!»، من هم بدونِ شگفت-زدگی می گویم که ای کاش ترجیح نداده بودید که «بی سر و صدا» از کنارِ آن قضیه بگذرید، و بر اساسِ «مسوولیتِ اخلاقی»تان آن را رسانه ای می کردید تا همگان بدانند و دیگر از این خطاها مرتکب نشوند.

دو تصویر از دو انقلاب در یک مکان: پلِ کالج در خیابانِ انقلابِ (شاهرضا) تهران


در همان مرقومه، کمی جلوتر فرموده بودید: «حال امروز شاهد رویداد جالب دیگری هستیم، بر حساب [حسب] اتفاق، به سایت بالاترین سر زدم و دیدم که موضوع داغی زده اند با این عنوان: «اعتراض مخالفین رضا پهلوی به اعلام غلط محل سخنرانی.» گویا مسول [مسئول] صفحه فیسبوک رضا پهلوی اشتباهی کرده و جلسه پرسش و پاسخ رضا پهلوی را به جای کافه پلیتیک، در محل دادگاه بین المللی لاهه عنوان کرده است. اصولا هر کسی که کوچکترین آشنایی با دادگاه داشته باشد، می داند که نمی توان در دادگاه سخنرانی کرد و جلسه پریش [پرسش] و پاسخ برگزار کرد. این یک اشتباه صرف بوده که مسول [مسئول] صفحه فیسبوک رضا پهلوی مرتکب شده است.» اینجا معترضه بگویم که اینکه شما همه این موارد را «بر حسبِ اتفاق» کشف نموده اید، می تواند انقلابی علمی را به نامِ شما به ثبت برساند که قانونِ «احتمالات» را به کلی در هم می ریزد، چرا که شما بر حسبِ اتفاق به کشفِ مسائلی نائل آمده اید که از قضا همه کمابیش به هم مربوط هستند و حولِ محورِ یک شخص و یک طایفه خاص می گردند.

اما در پاسخِ شما بگویم که «سخنرانیِ رضا پهلوی در دادگاهِ بین المللیِ کیفریِ لاهه» نه تنها در صفحه فیس بوکِ ایشان اعلام شده، که در وبسایتِ رسمی، کانالِ یوتوب، و تویترشان هم به همان شیوه ثبت شده. باز، می گوییم که این را هم بر فرضِ محال می پذیریم که آنچه اخیرا پیش آمده، «اشتباهِ فنی» بوده و تقصیرش بر گردنِ تکنسین های بی نوا (که تا امروز همه کاسه کوزه این رسوایی بر سرِ آنها شکسته شده)؛ اینکه چندین ماه است خلق الله را با نمایشی که به نظرِ شماری از کارشناسان حقوق، اجرایش غیرعملی و صرفا به جهتِ «بهره برداریِ سیاسی» است بر سرِ کار گذاشته اند و آن را بر سرِ دگراندیشان می کوبند و به «اتحاد» با سلطنت طلبان اجبارشان می کنند، و تا همین چند روز پیش هم که مقالاتِ افشاگرانه بنده و دوستان در این باره منتشر نشده بود داشتند به همان منوال ادامه می دادند را چه می کنید؟ حالا هم با طلبکاری به همه تشر می زنید که باید بابتِ این ناراستگویی از ایشان تقدیر کنیم؟ عوامفریبی تا چه اندازه؟! نادان فرض کردنِ مردم تا چه حد؟! این است «پادشاهیِ مشروطه دموکراتیکِ» شما؟! هیهات!

بنابراین، می بینیم که شما با پانصد ششصد کلمه نسنجیده، سنگی را در چاه می اندازید که با چندین خروار توضیحِ و تبیینِ معقول و متین هم نمی توان آن را از چاه بیرون کشید. در تمام سالیانی که قلم زده اید، این به طور عمده شیوه کار شما و نتیجه کار شما بوده است، مگر آنجا که درباره مسائلِ حقوق بشر نوشته اید و یا – به ندرت – به نقدِ معقول و مستندِ مذهب پرداخته اید؛ و حالا هم که مدتی است در سِمَتِ میرغضبیِ ظل اللهی به گردن زدنِ اندیشه مشغولید. امروز شما در صفِ اولِ لشکرِ همان طایفه ای تیغ می زنید که مصدق ها را خانه نشین و دق مرگ کرده اند، فاطمی ها را تیرباران کرده اند، و کریم پور شیرازی ها را به آتش کشیده اند؛ همان هایی که با استبداد، نقضِ حقوقِ بشر، وابستگی، فساد، و سوءِ مدیریتِ خود، بلای جمهوری اسلامی را بر سر ایران نازل کردند، و حالا هم بدون اظهارِ ندامتی از گذشته سیاه شان، کمر به لکه دار کردنِ ساحتِ سربازانِ راستینِ تاریخِ وطن بسته اند، ملت ایران را «ناسپاس» می خوانند، و به هر شیوه ناصوابی قصدِ بر سر گذاشتنِ تاج و برنشستنِ بر تخت را دارند. چنانکه مشخص است، شما فراموش کرده اید که مبارزانِ حقیقیِ راهِ آزادی، نامدارانی هستند که به هوای ایستادگی شان امروز در ایران در پشتِ میله ها اسیرِ پنجه استبدادند؛ یا گمنامانی هستند که بی هیچ چشمداشتی خطر می کنند و به روشنگری برای ملت اهتمام می ورزند؛ و اینکه ما در خارج از ایران باید کمک-دست و همراهِ آنها باشیم، نه اینکه دسترنجِ آنها را به توبره خود بریزیم، زحمات شان را به مصادره خود درآوریم، و طلبکارانه ادعایِ «رهبریِ» آنها را بکنیم.

محمد مصدق در تبعیدگاهِ احمدآباد


در پایان باید بگویم که امروز اجامرِ استبداد، بنده را بابتِ پای فشردن بر عدالت و پرده برداشتن از پلشتی های «پادشاهی» تهدید به «اقدامِ قانونی» می کنند، گویی اقدامِ من غیرِقانونی بوده است! دستِ پیش را گرفته اند که پس نیفتند. پس از این نیز تیغِ تکفیر از نیام برخواهند کشید و بر بنده سخت خواهند تاخت، که این راه و رسمِ استبدادیان است: سنگ را بسته و سگ را رها کرده. می دانم که شما دوستِ سابقِ من نیز در معیتِ استبدادیان، به شیوه معمول تان پاسخی حق-به-جانبانه «آتشین» اما کماکان نسنجیده برای این رساله در آستین خواهید داشت. پس هرآنچه در چنته دارید بیرون بریزید و هرآنچه می توانید بکنید، که «به دریا نخواهد شدن بط غریق/سمندر چه داند عذابِ حریق؟» چون نیک بنگریم و اگر دل در گروِ طمعِ دنیا بِنگذاریم، به وضوح خواهیم دید که آخرِ کارِ آدمی مرگ است، و مرا از آن نیز هراسی نیست؛ که به فرموده سعدی:

رسانیدنِ امرِ حق طاعت است/زِ زندان نترسم که یک ساعت است

مرا بارِ غم بر دلِ ریش نیست/که دنیا همین ساعتی بیش نیست…

.

خادمِ کوچکِ وطن

رضا پرچی زاده

بیستم خردادماه یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

منبع : رنگین کمان

گریه های امیر کبیر به حال جهالت یک ملت

در سال ۱۲۶۴ هجری قمری، یعنی درست در حدود ۱۶۸ سال پیش نخستین برنامه‌ دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیرکبیر آغاز شد.
چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند! فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود! امیرکبیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند
.
اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند.در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند
.
امیر به جسد کودک نگریست و آن گاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از این که فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم
.
امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز  چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند
.
میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آن چنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید
.
امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند …!

شاهین نجفی پسر نوجوان بسیار مومنی که قرار بود در ۱۴ سالگی قاری قرآن شود، در ۳۲ سالگی متهم به ارتداد شد!- مصاحبه با اشپیگل


شاهین نجفی پسر نوجوان بسیار مومنی که قرار بود در ۱۴ سالگی قاری قرآن شود،
در ۳۲ سالگی متهم به ارتداد شد!
مصاحبه شاهین نجفی با مجله اشپیگل
اشپیگل : آقای نجفی شما حالا نزدیک به 3 هفته است که پنهان شده اید. با زندگی روزمره چه می کنید ؟
نجفی : من میخونم ، مینویسم ، گیتارم رو با خودم دارم. من به تهدید اصلا فکر نمیکنم.

اشپیگل : آیا کسی شما رو ملاقات کرده ؟
نجفی : نه ، هیچکس. فقط مدیر برنامه هام و آقای Wallraff.

اشپیگل : شما در آلمان ازدواج کردید. برخورد خانواده شما با این شرایط چه بود ؟
نجفی : دشواره ، ترجیح میدم بیشتر در این مورد حرف نزدم.

اشپیگل : آیا با خانواده تان در ایران تماسی گرفته اید ؟
نجفی : با چند تا از دوستانم تماس داشتم. اونها مشکلی خاصی نداشتن. مادر من قضیه رو فهمیده، اون خیلی پیره.

اشپیگل : پدر شما چه کار کرده است ؟
نجفی : پدر من وقتی 5 سالم بود مرد. اون برای پلیس کار میکرد.

اشپیگل : کجا بزرگ شدید ؟
نجفی : در بندر انزلی ، شهری در شمال ایران.من یه فروشگاه سازهای موسیقی بین سالهای 2000 تا 2004 داشتم و بعدش ایران رو ترک کردم.

اشپیگل : چگونه وارد عرصه موسیقی شدید ؟
نجفی : من برای تبدیل شدن به یه قاری حرفه ای قرآن آموزش میدیدم. از سن 14 تا 18 سالگی.این درگیری باعث شد من هارمونی زبان عربی، تکنیک تنفس و تمام
چیزهایی که لازم بود رو یاد بگیرم و البته این مسئله مطالعه قرآن رو هم برام پیش آورد.

اشپیگل : شما شیفته ی این شده بودید ؟
نجفی : من آدم بسیار مومنی بودم تا اینکه یکروز قرآن رو با صدای یک مصری در مسجد شنیدم. این موسیقی عمیقا منو به خودش فرو برد و اشکم رو جاری میکرد.یه
پسر بچه ای اونجا بود ازش پرسیدم این چه موسیقی هست و اون به من گفت.طول نکشید که که من دوباره به چنین موردی خوردم.
اون در جنوب آلمان زندگی میکرد،گیتار میزد و پینک فلوید گوش میکرد.من دریافتم که علاقه و اشتیاقم به خوندن قرآن مسیری است که به پایان خودش رسیده.

اشپیگل : پس شما برای مطالعه به دانشگاه رفتید.
نجفی : بله ، جامعه شناسی. البته من درسم رو تموم نکردم. در درجه اول بخاطر اینکه اون جامعه شناسی اسلامی بود و من نمیتونستم از دگماتیسم ( اصول فلسفی
) اونجا چیزی بگم. این یه علم نبود ، طوری که در غرب هست. بعدش منو از دانشگاه اخراج کردن پس من تصمیم گرفتم برم ارتش، جایی که من ایمان و اعتقادم رو از
دست دادم.

اشپیگل : چه اتفاقی افتاد ؟
نجفی : تا اون موقع من یک جوان آرمانگرا بودم ، در جهان شعر و اندیشه زندگی میکردم.من فکر میکردم زندگی همه چیز در مورد هنر و فلسفه بود.در ارتش بود که
ناگهان زندگی واقعی رو پیدا کردم.

اشپیگل : شوک واقعیت ؟
نجفی : کاملا ، تقریبا تمام سربازان هم دوره من از کلاسهای پایین تر اومده بودن. من برای اولین بار آدمایی رو دیدم که تلاش میکردن تا زنده بمونن و هیچ چیزی
نداشتن.داستان اینطور افراد تکان دهنده بود. بعضی از اونها مجبور بودن برای مقابله با مواد مخدر بجنگن و بعضی هم مجبور بودن تو این راه همسر خودشون رو
بفروشن.

اشپیگل : چه زمانی بود ؟
نجفی : در سال 1999. سربازی من 21 ماه طول کشید. خانواده من فکر میکردن وقتی برم سربازی کمی معقول تر و آروم تر میشم اما من همیشه در هر چیزی که
انجام میدادم افراطی بودم چه به عنوان یه آدم معتقد و مومن و چه به اصطلاح نا باور .وقتی از سربازی برگشتم بیشتر از همیشه فهمیدم که چقدر بی عدالتی در ایران
وجود داره . گفتن این بی عدالتی مهمترین چیز برای فقرایی بود که از عدالت اجتماعی برخوردار نبودن.

اشپیگل : چرا ایران رو ترک کردی ؟
نجفی : بعد از سربازی من با گروهی مشغول کار در سبک موسیقی پاپ غربی شدم ، ولی اولش ما فقط با آلات موسیقی کار میکردیم چون مشکلی رو برای ما مقابل
مسئولین پیش نمیاوردن.پس من در گروهی بودم که آهنگهایی از Gypsy Kings رو میخوند که اونها هم ممنوع نشده بود و به این طریق اجازه کار داشتیم. اما با شروع
سال 2003 من اولین آهنگ خودم رو نوشتم و خوندم. و به سرعت سرویسهای اطلاعاتی رو پشت خودم دیدم.در نوامبر 2004 من آخرین کنسرتم رو اجرا کردم و از طریق ترکیه به آلمان فرار کردم.چون من به 3 سال زندان و 100 ضربه شلاق برای یکی از آهنگام محکوم شده بودم.

اشپیگل : چرا آلمان ؟
نجفی : این برگرفته از علاقه ی اولیه من به ادبیات و فلسفه آلمان بود.به عبارت دیگه فرهنگ نزدیک آلمان هم بود و اینکه ایرانی های تبعیدی زیادی هم در آلمان زندگی
کرده بودند.

اشپیگل : این برای یک هنرمند آسان نیست که در تبعید زندگی کند. شما مخاطبان قدیمی خود را از دست داده اید و حالا مخاطبان جدید هم نمی شناسید.
نجفی : من تفننی کارم رو شروع کردم و آخرش به رپ رسیدم.من واقعا موسیقی هیپ هاپ رو دوست نداشتم، مبتذله و فرهنگ پایینی توش هست، مخصوصا رپرهای
گانگستری چیزی من اصلا ازشون خوشم نمیاد. اما در همین حال ، رپ یه زبان ساده، مستقیم و کلامی قوی هست.

اشپیگل : پس نباید برای شما واکنش ها به آهنگ نقی خیلی سورپرایز کننده باشه، جایی که شما یه امام رو که برای شیعیان بزرگ و مقدس هست به پرده بکارت،
فساد و سکس قسم می دهید. کاور آهنگ گنبد مسجد را به شکل یک پستان نشان می دهد و بالای آن یک پرچم رنگارنگ در حال وزش است.شما از این بیشتر نمی
توانستید تحریک آمیز تر باشید.
نجفی : برای من کاملا روشن بود که رژیم رو تحریک میکنه. این کاور در میان چیزهای دیگر، اشاره به ازدواج موقت در ایران دارد که توسط ملاها گاهی حتی برای چند ساعت صورت میگیرد و منبع درآمدی برای آنها حساب می شود. و پرچمی که بر فراز گنبد قرار گرفته نمادی از مجازات مرگ برای هم جنسگرایان است که در لباس دین توسط رژیم انجام می شود. با این وجود واکنشی شدید تر از این انتظار نمی رفت.

اشپیگل : اینجا در شعر شما بذله گویی هایی هم دیده می شود.
نجفی : بله ، من طنز پرداز هم هستم و قدرت هم طنز رو دوست نداره.

اشپیگل : با این حساب سلمان رشدی هم میتوان یک طنز پرداز نام برد.
نجفی : بنیادگرایان نمی تونند شوخی و طنز رو قبول کنن. همیشه. اونها میخوان ما اطاعت کورکورانه کنیم،طوطی وار هر چیزی که اونا میخوان رو انجام بدیم و محذورات اونا رو قبول کنیم.

اشپیگل : در آهنگ نقی شما عکسی از ایران را در قالب یک جامعه کاملا فاسد کشیده اید.
نجفی : و اینکه چطوریه. یه مثال: با توجه به حجاب چند چیز برای زنها در صورتشون باقی میمونه که خیلی مهمه. مثلا ابروها: حتی یه دختر کم سن و سال هم ابروهای خودش رو تاتو میکنه. در این کشور حوزه های خصوصی و دولتی کاملا از هم جدا هستن.هیچ چیزی در ملاء عام مجاز نیست در صورتی که همه چیز پشت درهای بسته مجاز هست.

اشپیگل : مردم آهنگهای شما رو کجا گوش میدن ؟
نجفی : البته در خفاء .

اشپیگل : پس چگونه آهنگهای خود را در ایران عرضه می کنید ؟
نجفی : زمانی که یه آلبوم جدید منتشر میشه شما میتونید همه جا اونو از طریق اینترنت بخرید به جزء ایران. به همین علت ما به مردم پیشنهاد میدیم که آهنگها رو از
طریق وبسایت ها آزادانه دانلود کنن. مردم میتونن آهنگها رو روی موبایل هاشون گوش بدن.

اشپیگل : آیت الله های بزرگ ایران بیشتر مسن و سالخورده هستند، در صورتی که بیشتر جمعیت کشور ایران را جوانان تشکیل می دهند. آیا درگیری با شما درگیری با نسل
جوان است ؟
نجفی : در نگاه اول بنظر همینطوره. به اعتقاد من، هر چند آیت الله های بزرگ مورد استفاده هم قرار میگیرن. اینجا تعداد زیادی پیرمرد وجود داره که زندگی کردن رو
فراموش کردن و آرمانها، منافع و آرزوهای جوانان ایرانی رو لمس نمیکنن. من شرط میبندم که آنها هرگز آهنگ منو نشنیدن، اونها فقط کلاسهای درسشون و جایی که
آموزش میدن رو میشناسن. من در مورد چیزی دارم حرف میزنم که میدونم. من خودم وقتی جوان بودم اونجا بودم. من به سخنرانی ها گوش دادم، به آیت الله مکارم
شیرازی …

اشپیگل : کسی که برای اولین بار فتوایی با اسم شما رو صادر کرد.
نجفی : بله ، کسی که وقتی من نوجوان بودم به سخنانش گوش میدادم !

اشپیگل : کسی که به نظر شما به عنوان یه آیت الله بزرگ مورد استفاده قرار میگیره ؟
نجفی : درک ایران به این سادگی نیست. هر چند این نوعی از حکومت استبدادی حساب میشه اما اونها مرکز کنترل نیستن. اینجا نیروهای زیادی به صورت موازی دارن کار میکنن، ارتش، وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران، روحانیت و دولت. همه ی اونها یه ترس مشترک رو در دل جوانان ایرانی کاشتن.این کاملا مشخصه که چرا اونها از من تصویر یه دشمن رو ساختن. کنترل از راه دور ! این ایده ای هست که اونها توجه ها رو از بسیاری از فعالان حقوق بشر، روشنفکران، نویسندگان، خوانندگان و … دور کنن و به زندان بندازن.

اشپیگل : در سیاست به چه چیزی اعتقاد دارید ؟
نجفی : من به آزادی معتقدم، من به جهانی بدون مرز معتقدم. اما این ایده آل هست، پس از نظر علمی من به یه دولت سکولار که در اون مذهب نقش کوچیکی رو داره
اعتقاد دارم.در دسته بندی های غربی، من احتمالا Social Democratic Pragmatist رو با گرایش آنارشیستی میخوام. به نظر من مهمترین عنصر دموکراسی، حمایت از اقلیت هاست.

اشپیگل : آیا یک فتوا میتواند تجدید نظر شود ؟
نجفی : این هرگز قبلا اتفاق نیفتاده. آیت الله های بزرگ باور دارن که اونها حقیقت مطلق رو در اختیار دارن و به همین خاطر از خطا به دور هستن.

اشپیگل : آیت الله امجد که هم اکنون در تبعید زندگی میکند این حکم فتوا علیه شما را محکوم کرده اند.آیا شما متحدی فراتر از طرفداران خود دارید ؟
نجفی : اینجا هزاران نفر از اونها وجود دارن که بر روی اینترنت حرف میزنن و منو تشویق میکنن که تسلیم نشم.

اشپیگل : آیا شما وحشتی ندارید که باید مدتی طولانی را به صورت مخفی زندگی کنید ؟
نجفی : بله ، البته. من یه موزیسین هستم و باید کارم رو بکنم.من نمیتونم تسلیم بشم. من حتی شجاع تر شدم. ما میدونیم که تعداد زیادی دشمن داریم. نه تنها در
ایران.اما این مهم نیست. آینده متعلق به ماست. من فکر میکنم که هنر یک نیرویی هست که میتونه دنیا رو تغییر بده.

اشپیگل : این سخنان عالی هستند.
نجفی : شب گذشته من یه ویدئو رو در اینترنت دیدم. دو تا مردی که نقاب زده بودند منو تهدید میکردن، به زبان فارسی اما با لهجه افغانی. اونها سوال میکردن. چرا تو به
اعتقادات ما توهین کردی؟ ما پیدات می کنیم. مهم نیست کجا پنهان شدی، هیچ کجا امنیت نداری. و بعدش اونها به آلمانی صحبت کردن. شاید اونها در آلمان زندگی میکنن یا اینجا بزرگ شدن.من باید چیکار کنم ؟ تسلیم بشم؟ اظهار پشیمانی کنم ؟ من اینکارو نخواهم کرد. من به تاریخ باور دارم. ما به زمان احتیاج داریم.زمان میبره تا
چیزهایی تغییر کنه اما این اتفاق خواهد افتاد.

اشپیگل : آقای نجفی ، برای این مصاحبه از شما سپاسگذاریم

ترجمه از ارسلان گلی منبع: صفحه فیسبوک شاهین نجفی

جدیدترین اثر شاهین نجفی:

و شاعری که حکمش ارتداد است

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: