به بهانه ی زادروز محمد رضا شاه: درس هایی که می توان از مرگ و زندگی او گرفت

به نام ایزد شهریور و به خشنودی اهورامزدا

هرودوت، که شهروند ایرانزمین به شمار می رفت، اما یونانی تبار بود، ایرانیان را مردمانی خودپسند و خوددوست می انگاشت، تنها به این بهانه که ایرانیان هر ساله برای زاده شدن خود جشن می گرفتند؛ اهل یونان چنین رسمی را نمی شناختند و این پایکوبی در زایش خویشتن را، نزد فرزندان زرتشت و کوروش، گونه ای گزافه کاری در مهر ورزی به خود می پنداشتند؛ ایرانیان اما، برای این پایکوبی بهانه های استوارتری از خود پسندی داشتند: اهورامزدا جهان را به انسان سپرده بود و زاده شدن مردم، بخشی از پیکار بزرگی به شمار می رفت که برای از پای درآوردن بدی و دروج بایسته بود.

در بُندهش، که داستان آفرینش مزدائی می باشد، اورمزد، پروردگار جهان، با فروهر مردم رایزنی می کند و از او می پرسد که آیا می خواهد که از ایستار مینویی به ایستار گیتیک درآید و پای به جهان مادی گذارد؟ مردم، که می داند اگر به جهان نیاید و هستی ِ بی رنج ِ مینویی را بر هستی سرشته به درد و بیم ِ گیتیک برگزیند، باید بهای جاوادانه ماندن اهریمن را نیز بپردازد، رنج و درد زاده شدن را به جان می خرد، و برای نبرد با دروج و بدی، که اهریمن بنیاد آن است، آزادانه زاده شدن و پیکر مادی یافتن را برمی گزیند.

از این رو، هرودوت نمی دانست، و چه بسا بسیاری از ایرانیان امروز نیز که در تبعیدی تمدنی نسبت به بنیادهای مفهومی تاریخ خود به سر می برند، ندانند، که جشن گرفتن برای زاده شدن، چیزی جز به یاد آوردن پیمانی که هر فرد با اورمزد بسته است نیست: پیمانی برای پیکار کردن با بدی و کوشیدن برای نیکی؛ یک مزدا پرست و زرتشتی، این پیکار را به دیده ی نیکی می نگرد و آن را گران ارج ترین پاره از چرابود ِ هستی خود می پندارد؛ زیستن ِ بدون ِ پیکار با بدی و دروج، زیستنی زرتشتی نیست و چنین زیستن و زاده شدنی، جایی برای شادمانی و پایکوبی ندارد؛

محمد رضا شاه پهلوی نیز، زاده شد، در یک خانواده ی مسلمان، خانواده ای که می بایست چون هزاران خانواده ی ایرانی دیگر، بهای باخت بزرگ رستم فرخزاد در نبرد قادسیه را بپردازد و در خودآگاهی ای بیگانه با ریشه های هستی تاریخی خود زاده و بزرگ شود؛

او، یعنی محمد رضا شاه پهلوی، اما دارای این بخت بزرگ بود که فرزند یکی از سوشیانت های زمان، فرزند یکی از پویندگان راه بابک و مازیار باشد؛ فرزند مردی که چشم در چشم بدی دوخت، و با صدای بلند نه گفت: فرزند رضا شاه بزرگ.

هنوز برای به دست گرفتن رهبری ایران آماده نشده بود که جنگ جهانی دوم و دمکراسی جهان خوارانه ی غرب، پدر اش، یعنی رضا شاه بزرگ را از تخت کوروش و داریوش پائین کشیده و به بیگانه سرا فرستادند؛ دوازده سال، از 1320 تا 1332، ایران در دست نوادگان قاجارها، یعنی گماشتگان سوگند خورده ی انگلیس و روس، و دیگر خوشنامان تاریخ، از توده ای ها تا فرماسون ها و مسلمان های حرفه ای فرسوده می شد؛

پس از شکست کودتا و فتنه ی مصدق و خیزش مردم که با فریاد های جاوید شاه همراه بود، محمد رضا شاه برای نخستین بار به حقی که قانون اساسی الکن مشروطه برای او در نگر گرفته بود رسید و قوه ی مجریه را در دست گرفت و رهبری ارتش را نیز؛ هر دو، استوار بر نص صریح قانون اساسی؛

ایران، که در دو دهه ی فرمانروایی رضا شاه تازه داشت جانی می گرفت و ویرانی دو صده ای قاجار را آرام، اما پیوسته پشت سر می گذاشت، دوازده سال هرج و مرج برنامه ریزی شده، یعنی دمکراسی قجری-توده ای را بر جان خریده بود و نایی برای اش بازنمانده بود.

هنوز ساختارهای قجری و شبکه های صفوی بنیاد ملایان آنسان نیرومند بودند که بتوانند هر گامی برای ساختن را به بلوایی بزرگ گره زنند و فریاد وا اسلاما و وا پرولتاریا سر دهند؛ اینگونه بود که بزرگ ترین نوسازی ایرانزمین از هنگام نوسازی انوشیروان دادگر، یعنی اصلاحات ارضی و حق دادن به زنان به عنوان شهروندهای هم ارز با مردان، امری که قانون اساسی مشروطه کاملا آن را زیر پا نهاده و زنان را به فراموشی سپرده بود، بهانه ای شد برای هم صدایی دیگر باره ی مسلمان ها و کمونیست ها؛

خمینی، نواده ی محمد و خالد بن ولید، و مریم فیروز، نواده ی شاهزاده ی قجر و همسر نورالدین کیانوری رهبر حزب توده، هر دو با انقلاب سفید به پیکار پرداختند؛ مریم فیروز حق رای دادن به زنان را امری واپسگرایانه خواند و خمینی نیز، که با پول های هنگفت عربستان و شبکه ی واپسگرایان اسلامی نشسته در قم و نجف به نبرد با روشنی فرستاده شده بود، هم آزاد کردن کشاورزان از بند زمین داران بزرگ، و هم حق مند کردن زنان را خیانتی بزرگ به بنیادهای اسلام دانست؛

شاه، که رنگ سپید، یعنی رنگ دین زرتشت را برای انقلاب خود برگزیده بود، توانست به یاری اسد الله اعلم بر فتنه ی خمینی و توده ای ها چیره شود؛ ایران، از 1342، یعنی سال آغاز انقلاب سفید، تا آغاز دهه ی پنجاه، یک دهه رشد شگفت انگیز و بی همتا را پشت سر گذاشت، به گونه ای که در آغاز دهه ی پنجاه، پس از تنها یک دهه آرامش نسبی و نوسازی، دیگر هرگز با سراسر 1400 سال چیرگی ِ اسلامی پیش از آن سنجش پذیر نبود؛

یک دهه ی تمام رشد اقتصادی دو رقمی ایران را به جادوگر اقتصادی خاورمیانه بدل کرده بود؛ بهداشت و دانش پا به پای هم می روئیدند و هر روز بر یکپارچگی مدنی و زیرساختی کشور افزوده می شد؛ زنان، پس از 1400 سال بی حقی همه سویه، مزه ی آزادی راستین را می چشیدند و می توانستند خود برای خود برگزینند که چه بپوشند، چه کاری را پیشه کنند و با چه کسی، پیمان زنا شویی بندند؛ و اگر نخواستند، از چه کسی جدا شوند؛

کشوری که بیش از دو صده توپ بازی روس و انگلیس و اینک نیز آمریکا بود، پس از تنها یک دهه آرامش، به آن اندازه از توانمندی رسیده بود که به انگلیس و فرانسه وام می داد، یک شاهی بدهی خارجی نداشت و سهامدار بزرگ شرکت هایی چون زیمنس بود؛

آری، ریز سرمایه گذاری های ایران تا بدانجا بود که بريتانيا را يک ميليارد و دويست ميليون دلار وامدار خود کرده بود، شاه، همزمان، یک ميليارد دلار سرمايه گذاری در «اروديف» را نیز در کارنامه ی خود داشت، یعنی سرمایه گذاری در تاسيسات غنی سازی اورانيوم فرانسه که می بایست سوخت نيروگاه های هسته ای را که در ایران برنامه ریزی شده بودند فراهم کند.

ایران محمد رضا شاه همزمان جا پای خود را در آلمان نیز سفت می کند و برای رهايی کارخانه های پولادسازی «کروپ» و خودروسازی «مرسدس بنز» از ورشکستگی که دچار گرفتاری مالی شده بودند، سهام آنها را می خرد.

هندوستان، خواهر تمدنی اش، از يک ميليارد دلار ياری ايران در ساخت پالايشگاه نفتی «مَدرس» و توسعه و بهره برداری از معدن های سنگ آهن در جنوب آن کشور بهره مند می شود و پاکستان، همسايه ای که آرزوی یکی شدن با ایران را در سر می پروراند و شاه شوربختانه این درخواست تاریخی را نمی پذیرد، هفتصد و پنجاه ميليون دلار از ياری های تهران برخوردار می شود؛ خوآن کارلوس، پادشاه ناتوان اسپانیا، از ایران کمک مالی دریافت می کند تا در کشور اش سر پا بایستد و پادشاه کشور دوست و بردار، یعنی محمد ظاهر شاه در افغانستان، حقوق ماهیانه اش را از تهران می گیرد.

آری، محمدرضا شاه، که غرب جهان خوار و رشک ورز او را «متوهم» می خواند، برای گسترش رخنه ی ایران در جهان، و اثر گذاری یکراست بر بازار جهانی نفت، در پالايشگاه هايی در «پوسان»، در کره جنوبی، و «ساسولبورگ»، در آفريقای جنوبی نيز سرمايه گذاری کرد.

همزمان با چنین پیشروی هایی، ایران اوپک را بنیاد می نهد و به غرب پیامی روشن می فرستد: عصر نفت ارزان به سر آمده است؛ نفت یک شبه بهای اش چند برابر می شود و به بشکه ای هفت دلار می رسد؛

در کنار این جهش اقتصادی، جهش های بزرگ دیگری نیز رخ می دهند؛ هنر ایرانی باری دیگر به چم راستین واژه گل می کند؛ از شعر تا داستان، از موسیقی تا هنرهای پیکری و نگارگری، و از سینما تا نمایش، زنان و مردان ایرانی پای به پای هم به پیش می روند و چهره ای شایسته از خود به نمایش می گذارند؛

دانشگاه ها و دانش سراها در سراسر کشور بنیاد گذاشته می شوند، ارتش ایران به پنجمین ارتش غیر اتمی جهان فرامی پیکرد و صنعت اش همپای و هم ارز کره ی جنوبی به شمار می رود؛ ایرانی، در جهان دارای ارج و پایگاهی چنان والا است که ارز اش را می تواند در هر بانکی در جهان خرج کند؛

این میزان از رویش و بالش برای فرزندان اسکندر، یعنی غرب دمکراتیک و آزمند، تاب آوردنی نبود؛ ایران، که پیوندهای اش را با چین و شوروی نیز بازسازی می کرد و به وزنه ای بزرگ در جهان بدل شده بود، گام به سویی می نهاد که در آخر اش، دیگر جایی برای غرب در خاورمیانه بازنمی ماند؛

با گذر زمان، و جا افتادن آزادی ها، پیش بینی پذبر بود که اسلام برآمده از حجاز در برابر معنویت مزدائی و سنت شوش و تیسفون رنگ می باخت و جای خود را به دین کهن و همیشه امروزی آنان، یعنی دین بهی می داد؛ جشن های دو هزار و پانصد ساله، پس از 1400 سال خاموشی، آغاز کوروش گرائی ای نوساسانی را به همراه داشت، امری که هم امروز به گسترش طبیعی زرتشت گرایی انجامیده است؛ بازگشت به کوروش، بازگشت به پدر معنوی او، یعنی اشو زرتشت را امری گزیرناپذیر می ساخت؛ شهریاری ایرانشهری، که استوار بر منش کوروش و روش زرتشت بود، ایران را هم از روزن سیاسی، و هم از روزن دینی، از زندان نظام های ابراهیمی – اسکندری بی نیاز می کرد؛

با دنباله یافتن نظم پهلوی، که می رفت هر چه بیشتر نظمی نوساسانی شود، هم آزادی و آزادگی و داد منشی هخامنشی و هم خرد ِ شاد زرتشتی به دو ستون ِ مهین تمدن ایرانی فرامی روئیدند و این، چیزی نبود جز بازسازی بزرگ ترین تمدن جهان، و همزمان، بزرگ ترین همیستار و رقیب غرب؛

فروپاشی شوروی امری از پیش روشن بود، و با فروپاشی آن پیکر فرسوده که هر چه بیشتر درهای اش را رو به تهران می گشود و دندان قروچه ی واشنگتن را دامن می زد، روشن بود که مرزهای ساختگی و استعماری گربه ی شرق، اگر نظم پهلوی برجای می ماند، در هم می شکست و گربه ی پارسی باری دیگر به اندازه ی طبیعی خود، یعنی به شیر کهن شرق فرامی روئید؛ از تاجیکستان تا خوارزم و از اران تا ارمنستان و سغد باری دیگر به دامن شاهنشاهی نئوساسانی پهلوی بازمی گشتند: این یک امر قطعی به شمار می رفت.

بی شک چنین چیزی یک کابوس برای غرب بیش نبود؛ پس ابر و باد و مه خورشید و فلک در کار شدند، تا شاه، که چنگار سیاه خرچنگ نیز جان اش را بیمار و فرسوده کرده بود، فروشکند؛ ما در اینجا نمی خواهیم بدین بپردازیم که چگونه خمینی تا پایگاه یک قدیس فراکشیده شد و با سلام و صلوات همزمان همه ی کمونیست ها و همه ی دمکرات ها، سوار بر ایر فرانس از «جهان آزاد» به تهران آمد؛ از آنان که در ارتش و دربار و ساواک و مجلس خود را فروختند سخن نمی گوییم؛ نه، تنها به این بسنده می کنیم که شاه، با دشمنان بسیار اش، که تا امروز نیز چیزی از دشمنی شان کاسته نشده است، از زایش تا مرگ اش، در سنگر نیکی زیست و برای نیکی کوشید؛

اما، هر اندازه که نیکی های اش، همچنان که دشمنان اش، پر شمار بودند، از کمبودهای او نیز، که چنان دوستان اش انگشت شمار بودند، باید درس گرفت: درسی برای تاریخ و برای آنکه ایرانزمین دیگر هرگز به چنین روزگاری دچار نشود؛ شاه، و وقتی می گوییم شاه نگرمان کلیت نظام آن زمان است، در دشمن شناسی کمبودهای بنیادی و سُست نگری ها بسیاری داشت؛ چه از روزن تمدنی و چه از روزن سیاست روز.

او، اسلام را آنگونه که باید، نشناخت؛ و نیز غرب را؛ هر آنچه که بدی دید از غرب، چه غرب دمکراتیک و چه غرب سوسیالیست، و نیز از اسلام بود؛ غرب و اسلام، یعنی چیزی که ما به مجموعه ی آن اسکندریسم ابراهیمی می گوئیم، دو دشمن بزرگ شاه، و طبییعتا ایران بودند؛ اسلام، از روزن تمدنی و در نسبت با ایرانزمین، دینی غربی، یعنی همتبار با یهودیت و مسیحیت به شمار می رود؛ و دمکراسی نیز، که به دروغ و نیرنگ خود را هم ارز آزادی و داد می داند و بوی گندیدگی و پوسیدگی اش امروز سراسر جهان را فراگرفته و یکی از بزرگ ترین دستاوردهای اش آوردن خمینی به ایرانزمین بود، نظمی غربی بود؛

شاه اما از کوروش گفت، و رنگ سپید دین زرتشت را برای انقلاب اش برگزید و زنان و کشاورزان را، به پیروی از دین زرتشت، آزاد کرد، اما نه راه کوروش، و منش زرتشت را، تا به آخر نپیمود؛ و هیچ گناهی برای یک مرد تاریخی، بزرگ تر از نپیمودن راه تا به آخر اش نیست؛ شاه، مردی بود سرگشته در میان جهان هایی که با هم آشتی ناپذیر بودند و او، بیهوده و به بهای از دست دادن ایران، که داد، می خواست آنان را آشتی دهد؛

سنت اسکندر، یعنی دمکراسی، دشمن تاریخی سنت کوروش، یعنی فرمانروایی ِ نیکی بود، که به پهلوی بدان نیک-خدائی nēk-xvadāyīh می گوییم؛ و سنت زرتشت، یعنی دیانت مزدائی، نسبت وارونه داشت با سنت ابراهیمی؛ شاه، اما هرگز با هر دو پا در یک زمین نزیست و درست از همان سوراخی گزیده شد که می بایست گزیده می شد: از سوراخ غربی ِ تمدن ایرانشهری، از سوراخ اسلام و دمکراسی، از سوراخ حجاز و آتن؛

تمدن ایرانشهری همیشه از سوی غرب اش مورد تاخت و تاز بود؛ از اسکندر تا والرین و از محمد تا اروپا و آمریکای نوین؛ شاه اما سر این داشت که با غرب، که دشمن تاریخی و تمدنی او و ایران به شمار می رفت، یک دوستی نوین و ناشدنی را پایه ریزی کند؛ و همزمان، اسلام را نیز یک بار برای همیشه ایرانی کند و به سنت آذرباد و تنسر گره اش بزند؛ این، یعنی آشتی پارسه با آتن، و آشتی تیسفون با مدینه، چیزی نبود که شدنی باشد و نه خمینی، و نه غرب دمکراتیک و شاگردان میهنی شان، چنین چیزی، یعنی دایره ساختن از چهارگوش را، نمی پذیرفتند؛

از همین رو، شاه، از روزن مسلمانان یک مسلمان خائن و بد، و از روزن غربی ها و غرب منش ها، چه غرب و غرب منش های دمکراتیک و چه سوسیالیست ها، یک غربگرای بد و نابلد به شمار می رفت. آزاد سازی کشاورزان از سوی سوسیالیست ها پذیرفته نشد، و نه هنباز کردن کارگران در سهام کارخانه ها و گسترش بهداشت و آموزش رایگان برای کودکان شان؛ و گسترش مسجد ها و دولا و راست شدن در حرم رضا نیز دل سیاه و انباشته از کین و خشم مسلمان های حرفه ای را نرم نکرد؛ آزاد سازی زنان و عدالت اقتصادی نیز لیبرال ها را به او نزدیک تر نساخت و بی شک از روزن مسلمان های حرفه ای نیز او همواره یک کافر و دوستدار مجوس ها و آتش پرست ها، یعنی زرتشتیان بود؛ امری که تا به امروز نیز به او و پدر اش نسبت می دهند: زنده کردن آتش مزدا؛ کاری که البته او هرگز با تمام نیرو و آنگونه که خویشکاری و ماموریت تاریخی اش به شمار می رفت، بدان دست نزد.

این در حالی ست، که او تنها زمانی می توانست پیروز شود که در برابر دشمنان اش، یعنی در برابر اسلام و دمکراسی، دارای گزینه ای بهتر و کارامد تر باشد و آن گزینه را نیز بزیید و به کار بندد؛ گسترش دین بهی، که دین طبیعی ایرانیان بود از یک سو، و گسترش روش و منش کوروش، یعنی بازسازی «شهریاری نیک» (وهو خشثره vohu xšaϑra) و فرمانروایی استوار بر خوبی همگانی ِ همه ی ِ آفرینش (hamāg nēkīh ī ham dahišn)، شاه را هم در برابر ویروس اسلام و هم در برابر ویروس دمکراسی ِ جهان خوار و چپاول-بنیاد غرب پایدار می کرد؛ او می بایست یک فرایند گندزدایی و پالایش تمدنی را پیشه می کرد تا ویروس های کهن را از پیکر تمدن ایرانشهری بیرون کند؛ کاری که آن را انجام نداد.

و امروز نیز، آنچه که می توان از پیروزی و شکست او آموخت، بسیار روشن است: هم دمکراسی، که بُن بست خودساخته ی غرب است و اگر برای شرق رهاوردی جز استعمار و بمب درمانی نداشته است، در خود زادگاه اش نیز جز پوسیدگی و نفرین چیزی بر جای نگذاشته است، و هم اسلام، زهر های دوگانه ای هستند که ترکیب و آمیزش شان، چیزی از ایرانزمین و کلا جهان، بر جای نخواهد گذاشت؛

از دید تمدنی، استواری و رهایی ایرانزمین به دو چیز وابسته است: هنگامی که پادشاهی ایرانشهری، یعنی پادشاهی استوار بر نیکی همگانی انسان و طبیعت، نظم زمین اش، و وجدان آزاد و خردبنیاد مزدائی، یعنی سنت فلسفی مغان که فردوسی و خیام و حافظ از آن سیراب می شدند، نظم آسمان اش باشد؛ آسمان مزدائی رنگ و زمین جمشید بنیاد، دو ستون تمدن ایرانشهری هستند و ایران به آزادی و ایرانیت خود بازنخواهد گشت، مگر هنگامی که این دو بنیاد خود را بازسازی کند.

خودپیداست که شهریاری نیز هرگز به ایرانزمین، نه با شتر مست اسلام و نه با اسب لنگ دمکراسی، بازنخواهد گشت؛ آنان که شهریاری را به دمب پوسیده ی اسب دمکراسی گره زده اند، دانسته یا نادانسته، بر شاخ نشسته اند و بُن می برند؛ باید دندان های پوسیده ی اسلام و دمکراسی را کند، و زمین و آسمان ایرانشهر را دریافت و از تبعید دو گانه ی تمدنی بیرون آمد.

بی شک شاه، دارای بهترین پیرامون بود تا 1400 سال فروگرفتگی و اشغال شدگی تمدنی، 1400 سال تبعید و برون افتادگی فرهنگی را یکبار برای همیشه پایان دهد و نسل های آینده ی ایرانیان را از بند بدی و نادانی حجاز برهاند و همزمان آنان را در برابر ویروس آتن، یعنی دمکراسی چپاولگرای غرب نیز پایدار کند؛

پیروزی او نه تنها پیروزی ایرانزمین، بلکه پیروزی کل جهان می بود، همانگونه که شکست او نیز نه تنها شکست ایرانزمین، بلکه شکست کل جهان بود و هست؛ و دلیل این امر نیز، چیزی نیست جز وزن مخصوص تمدن ایرانشهری؛

ایرانزمین نمی تواند سرما بخورد، و جهان تب نکند؛ تا ایرانزمین، که قلب جهان است، به تندرستی همه سویه ی خود بازنگردد، جهان نیز از تندرستی و آرامش بایسته ی خود برخوردار نخواهد بود؛ شاه، چیزهایی در این زمینه را درک کرده بود هنگامی که می گفت:

» ایرانی بودن به مفهوم واقعی آن مسلتزم پذیرش آزادانه ی رسالتی است که تاریخ کهن این ملت و ارزش های جاودانی مدنی و اخلاقی آن بر عهده ی فرد فرد مردم ایران نهاده است» (تمدن بزرگ، ب. 21)

چهارم آبان، چون چهارم هر ماه در گاهنامه ی ایرانی، روز وابسته به ایزد شهریور و فرمانروایی نیک و آرمانی است. چهارم آبان، زادروز این مرد بزرگ را، که چون پدر اش سوشیانت و سودرسان و پناه دهی بود از جرگه ی سوشیانت ها و پناه دهندگان ایرانزمین، جشن می گیریم و فروهر اش را می ستاییم و با تکیه به سخن پاک اشو زرتشت، به یاد او نغمه سر می دهیم:

«مزدا اهورا،

کسانی را که از روی راستی،

بهترین پرستش ها را به جا می آورند،

چه در گذشته بوده باشند

و چه اینک باشند، می شناسد.

من این کسان را می ستایم،

و به نام یاد می کنم،

و با درود به سوی آن ها می روم.» (یسن 51.22)

چهارم آبان سال یک اوشیدری، برابر با 1381 یزدگردی

کیخسرو آرش گرگین

جنبش فرزندان زرتشت و کوروش

Advertisements

Posted on اکتبر 26, 2011, in Uncategorized. Bookmark the permalink. 4 دیدگاه.

  1. وب نوشت زیبایی بود در صورت تمایل برای تبادل لینک مرا مطلع سازید

  2. متاسفم که هنوز سنت بت پرستی اعراب جاهلی ادامه داره و خودشو در هیبت شاه پرستی نشون میده.محمدرضا دیکتاتور بود و گذر زمان و ظهور دجالی که روی او رو سپید کرد از این مساله کم نمیکنه.توسعه نامتوازن/فساد خانواده سلطنتی و مهمتر از اون رفتار خلاف قانون اساسی که خود اعلی حضرت در اواخر عمر رژیم به اون اشاره کرد جاده صاف کن استبداد دینی شد.زیباییهای آیین های تاجگذاری و زرق و برق خانواده سلطنتی و نوستالژی های این گونه که در جای خودش مثل مثان انگلستان و سوئد میتونه توجیه پذیر باشه اما در ایرانی که اون موقع دچار محرومیتها بود که البته هنوز هم ادامه داره چی؟دوست عزیز فتنه مصدق من رو یاد کلمات حاکمان فعلی میندازه که جنبش آزادیخواهی مردم ایران رو به همین نام وصف میکنند و ابواب جمعی ایشون همین ستایشها رو در پوسته ظاهرن متضاد اما در باطن هم ریشه در موردشون به کار برن.کمی سعی کنید از افکار متعصبانه دست بردارید و ثمرات دمکراسی رو ببینید البته در کنار خساراتش که زائیده اخلاق ناپالوده جمعی انسانها داره .به هرحال دیکتاتور صالح یا فرمانروای نیک و ولایت تفاوتی با هم ندارن و در شعار همه مدعی رسالت ازی برای سامان بخشیدن به همه چیز و برنامه برای همه کس هستند.در ضمن من برای حس وطن پرستی و احترام به تاریخ که در سخنان شما موج میزنه احترام میذارم.ولی خواهشن اینقدر سیاه و سفید همه چیز رو نبینید

  3. سپاس از شما

  4. پس از شکست کودتا و فتنه ی مصدق و خیزش مردم که با فریاد های جاوید شاه همراه بود!!!!!!
    فتنه مصدق؟!!!!!
    از مصدق آزاده تر مردی در ایران نمی بینم.اگر مردم با مصدق بودند و توده گرایی و حرکات پوپولیستی ملاها نبود ایران به دموکراسی واقعی می رسید.محمدرضا شاه مرد بزرگی بود و خدمات زیلدی برای ایران انجام داد ولی نویسنده عزیز به صورت افراطی سلطنت طلب تشریف دارند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: